برو به کار خود ای واعظ اين چه فريادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
دقيقهايست که هيچ آفريده نگشادست
نصيحت همه عالم به گوش من بادست
اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست
اساس هستی من زان خراب آبادست
تو را نصيب همين کرد و اين از آن دادست
کز اين فسانه و افسون مرا بسی يادست

