
وقت سحر است خیز ای مایه ناز نرم نرمک باده ده و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند دراز وآنها که شدند کس نمیاید باز
در نظر خیام، آدمی یکی از هزاران هزار موجودی است که گام به هستی نهاده و از ترکیب طبایع آن پدید و از انحلال آن، ناپدید میشود. طبایع و عناصر پیوسته در امتزاج و انحلالند. و تنها راستی ای که میتوان درباره انسان به آن یقین داشت، مرگ است. رباعیات خیام پناهگاه یا حتا گریزگاه او از این اندیشه سمجند. و اینجاست که خیام دانشمند و حتا عارف، در لباس شاعری کسی دیگر میشود. خیام حیران به هستی مینگرد و اندیشه سرگردان خود را در جملات کوتاهی بیان میدارد. مردم این زمزمه ها را رباعی مینامند. مانند همه ما که در کنار روزمرگیها و آنچه با نام شخصیت اجتماعیمان میشناسند، گاه به کارهایی این چنینی دست میزنیم. نقشی مینگاریم، قلمی میفرساییم و یا ترانه ای میسراییم. در نهاد هریک از ما خیامی هست که ما را از روزمرگیهامان دور میدارد و به حقیقتی بزرگتر میکشاند.
اصلیترین درونمایه های رباعیات را چیستی زندگی و مرگ، جبر و تقدیر، شک و حیرت، شر و داد، این جهان و زمان، زندگی پس از مرگ، و حقیقت شراب دانسته اند. این هفت بخش را زیرنام (( مکتب اندیشه ای خیام )) میدانند. رباعیات خیام نماد نیرومندی برای بحث میان مسیحیت و سکولاریسم غربی شد. صدای غربیهای بیزار از دین مداری را منعکس میکرد و به روی و ریای روحانیت کنایه زده و مبلغ نوعی اومانیسم بود. شرق نا آشنا و راز آلود، بدین سان در خیامی که رباعیاتش معرف او بودند تجلی یافته بود و این را بی شک باید سپاسگزار نبوغ شعری خود شاعر و نیز مترجم برجسته او فیتز جرالد دانست.