بخش نخست : مصداق ملی گرایی چیست؟
دکتر اسماعیل نوری علا، پژوهشگر و نویسنده حوزه سیاست و فرهنگ و حقوق بشر را میشناسیم. از چند سال پیش برنامه های تلویزیونی ایشان و خانم میرزادگی که ساختاری کاملا متفاوت با دیگر برنامه های ظاهرا سیاسی ایرانیان برونمرز داشت توجه مرا به خود جلب کرد. چراکه ایشان بیش از آنکه به سیاست روز بپردازند و یا به شعاردهی بپردازند، جریانات سیاسی را با بهره گیری از پیشینه تاریخی شان تحلیل کرده و رنگ و بویی جامعه شناختی به آن می بخشیدند. و این در خلآ موجود در میان تحلیلگران برونمرز نعمتی بوده و هست.
ایشان در بحث سد سیوند بسیار شجاعانه در کنار نیروهای درونمرز هوادار یادمانهای باستانی ایستاده و در مقالاتی از جمله "ملی گرایی بی کوروش؟!" چارچوبی بسیار مناسب برای نیروهای ملیگرا و ناسیونالیست ایجاد کردند. از دیگر فعالیت های ایشان گفتمان "سکولاریسم نو" است که در آن مفهومی به نام "استقلال از هرگونه ایدئولوژی" را جایگزین تعریف سنتی سکولاریسم _استقلال حوزه سیاسی از مذهب_ کرده اند. با این تعریف خوب و روشنگر پی خواهیم برد که یکی از بزرگترین شعارهای جریانات چپگرا (چه کمونیست و چه حتا سوسیالیست) در زمینه ایجاد حکومت سکولار، دروغین میباشد. به گمان من فعالیت های نظری این چنینی از هرگونه فعالیت عملی سیاسی سازنده تر و سودمندتر میباشد.
از پیشینه سیاسی ایشان در سالهای دور تا اندازه ای آگاهم ولی تا آنجا که میدانم اکنون به درستی تشخیص داده اند که گفتمان روز ما ایرانیان نمیتواند شکل و ظاهر حکومت و دعواهای سیاسی و جناحی باشد. بلکه باید یکبار برای همیشه تکلیف خود را با محتوا و ماهیت دولت و کشور و تمدن و فرهنگ خود روشن سازیم. و این هم از مهمترین ویژگی های ایشان است که بسیار میپسندم.
ایشان در جستار بسیار سازنده و روشنگر به نام "ملی گرایی افراطی چه صیغه ای است؟" در اصل اقدام به پاسخگویی به سخنرانی مهندس حسن شریعتمداری از سران جبهه ملی و اتحاد جمهوری خواهان اروپا در کنگره جبهه ملی کرده اند. گویا آقای شریعتمداری در این سخنرانی ملی گرایی را به دو شاخه "افراطی" و "معتدل" بخشبندی کرده و خواهان حرکت مردم به سوی ملی گرایی معتدل شده اند. ایشان گویا ملی گرایی افراطی را چیزی همانند نازیسم هیتلری و نژادپرستی های اروپایی دانسته اند. و همچنین ستایش مبالغه آمیز از ایران باستان را مصداقی از ملی گرایی افراطی دانسته و آنرا نکوهش کرده اند. دکتر نوری علا در این جستار به خوبی نشان میدهند که ملی گرایی، افراطی و معتدل ندارد. و یا بهتر بگوییم آنچه ناسیونالیسم افراطی خوانده میشود و هیتلر و نازیسم و نژادپرستی و حرکات خشونت بار مصداق آن شناسانده میشوند، در واقع اصلا ناسیونالیسم نیست. چراکه چطور میتوان به نام ملت بخشی از مردمان کشور را به جرم اندیشه و یا نژاد مورد یورش قرار داد؟ (کاری که رژیم نازی ها در آلمان با بخشهای بزرگی از مردم آلمان کرد). یا چطور میتوان جنگ و حرکات خشونت باری ترتیب داد که در پایان به زیان ملت تمام گردد؟
همچنین دکتر نوری علا در بخش دیگری در پاسخ به این اتهام کلیشه ای بسیاری از روشنفکران که ستایش از ایران باستان را نالازم و حتا زیانبخش معرفی میکنند مینویسد :
"براستی در گرايش جوانان امروز ايران به ملی گرائی بنياد گرفته از بازگشت به ارزش های پيش از اسلام فرهنگ ايرانی، چه خطری وجود دارد که يکی از عقلای قوم ملی گرا را وا می دارد تا در کنار هشدار دادن نسبت به خطرات مختلفی که انديشهء امروز سياسی و فرهنگی جوانان ما را تهديد می کنند، نسبت به خطر پيدايش «ناسيوناليسم افراطی» نيز هشدار دهد و مخاطرهء ظهور هيتلری ديگر و برقراری فاشيسمی نو را به رخشان بکشد؟... بر اساس معيارهای تشخيص و تفکيک، می توان ديد که گرايش نوين جوانان ما به ايران باستان و بخصوص به شخصيت کورش هخامنشی، به هيچروی ماهيتی «ايدئولوژيک» يا «مذهبی» ندارد، ستايش امروز جوانان ايران از کورش هخامنشی ريشه در آن دارد که او پدر و نخستين بازگويندهء انديشهء سکولاريسم و حقوق بشر در سراسر جهان است و نه صرفاً يکی از شاهان عهد باستان. ما در هزاران سال گذشته شاهان زيادی داشته ايم که امروز سخنی از آنها در ميان نيست. کورش اما هنوز زنده و بالنده است چرا که در منشور تاريخی خود از يکسو آزادی عقايد و آزادی انتخاب کار و جای سکونت را برای همگان برسميت شناخته و، از سوی ديگر، درآميختن مذهب با حکومت را ممنوع کرده است (يعنی همان اموری که هنوز هم بشريت با آنها دست و پنجه نرم می کند) . در نتيجه، ستايش و پيروی از انديشهء های او نه تنها به فاشيسم نمی انجامد بلکه بصورتی منطقی و طبيعی راه را بر ظهور آنچه که «ناسيوناليسم نوع هيتلری» خوانده می شود می بندد… بر بنياد چه استدلالی می توان از تاريخ و فرهنگ انسانمدار و خردمدار آريائی ايرانيان سخن گفتن را با ناسيونال سوسياليسم هيتلری مقايسه کرد؟
- آيا کورش بزرگ هم در هنگام
گشودن بابل و صدور اعلاميه حقوق بشر و آزاد سازی بردگان و ساختن معابد
ملل تحت ستم آشوريان و بابليان، به ايجاد کوره های آدم سوزی پرداخت تا
يهوديان را در آنها بسوزاند؟
- آيا او مشغول برتری
دادن قوم آريائی خويش بر ديگر اقوام بود که بتوان کارش را با کار هيتلر مقايسه
کرد؟
- آيا او که در بابل
نه بر اهورا ميترا و اهورا مزدا (خدايان قوم خويش) که بر مردوک (خدای قوم شکست خوردهء بابل)
نيايش کرد و در نيايشگاه اين خدای سامی تاج شاهنشاهی بر سر نهاد می خواست دين
و آئين «آريائی» خويش را بر مردمان ديگر تحميل کند؟
- آيا مگر قائل بودن
به برتری های فرهنگی و تمدنی ايرانيان بر اعراب صدر اسلام، با
اعتقاد جاهلانه به برتری های نژادی، می تواند ربطی منطقی داشته باشد؟
- آيا فرهنگ خردمدار و انسانی
ايران پيش از اسلام واقعاً از فرهنگ وحشيانه ای که اعراب با خود به ايران
آوردند بالاتر و برتر نبود که اکنون اشاره به اين برتری (بی آنکه به امروز
و به کل اعراب مربوط شود و نيز بی آنکه جنبهء نژادی بخود بگيرد) بتواند
از ما نژاد پرستانی فاشيست بسازد؟
- و مگر براستی اين ايرانيان صاحب تاريخ و فرهنگی هزاران ساله نبودند که کوشيدند با دميدن روحی عارفانه (و نه درويشانه) به پيکر خشن اسلام شبه جزيرهء عربستان، آن را به پديده ای زنده و رام و متمدن مبدل سازند؟"
دکتر نوری علا که در منازعه و مناقشه خسته کننده دو جریان "مصدقی" و "پهلوی دوست" همواره نقشی بی طرف داشته و تلاش کرده هر دو جریان را نقد و آسیب شناسی کند، در پاسخ به این ادعای مهندس شریعتمداری (از سران جبهه ملی) که مظهر ملی گرایی افراطی و فاشیستی را "رژیم پهلوی" و مظهر ملی گرایی و ناسیونالیسم معتدل و سازنده را "دکتر مصدق" و "جبهه ملی" میشناساند مینویسد :
"می توانيم توقع داشته باشيم که آقای شريعتمداری بصورت مشخص نشان دهند که :
- سياست فرهنگی دکتر محمد مصدق در مورد ايران پيش از اسلام چه بوده است؟
- ايشان کی و در کجا از اين پيشينه شگرف که تمدن ايرانيان را برای حداقل ۱۵۰۰ سال پيش از ظهور اسلام ممکن کرده بود به «صورتی معتدل» که سهل است حتی بصورتی گذرا سخن گفته اند تا ما نيز بتوانيم موضع ايشان را در مورد هويت ملی ايرانيان با صفت «اعتدالی» مشخص کنيم؟
- و آيا نه اين است که صفت مناسب تر برای موضع اتخاذ شده بوسيلهء دکتر مصدق صفت «تفريطی» بايد باشد؛ چرا که از يکسو بی اعتنائی دکتر مصدق به ايران پيش از اسلام را بهتر توضيح می دهد و از سوی ديگر، تا پيش از جا افتادن حکومت دينکاران در ايران، اين بی اعتنائی را بصورت وجه غالب سياست فرهنگی "نهضت ملی ايران" به نمايش می گذارد؟
و اتفاقاً مشکل دکتر مصدق و نهضت ملی، و اصولاً همهء
روشنفکران بيرون آمده از عصر رضاشاهی، اين بود که، بجای بازگشت
انديشمندانه به جريان ملی گرائی عهد مشروطيت، آن را با ايدئولوژی شاه پرستانه
يکی گرفتند و، بخاطر قهر با اين يکی، به آن ديگری نيز پشت کردند، «هويت ملی
ايرانيان» را از تاريخ ماقبل اسلامش تهی ساختند، آن را با هويت «ملت
مسلمان ايران» يکی دانستند و، بدين ترتيب، ناخواسته زمينه را برای بروز فاجعهء
انقلاب اسلامی هموار ساختند."
همچنین دکتر نوری علا در پاسخی بسیار روشن به اتهام روشنفکر ظاهرا ملی گرای ما (آقای شریعتمداری) که ناسیونالیسم ایرانی را برگرفته از جریانات نازیستی و فاشیستی اروپای میان دو جنگ جهانی! و ساخته شده به دست رضا شاهٌ! دانسته بود، مینویسد :
"در ارتباط با «ناسيوناليسم افراطی عهد رضا
شاه»، می توان پرسيد که اين پديده از چه آبشخوری سرچشمه گرفته است؟
- آيا ناسيوناليسم
پرورده شده در نيم قرن پيش از جنگ دوم جهانی در ايران را می توان دست پروردهء رضا شاه و حاصل سياست
های فرهنگی و اجتماعی او دانست؟!
- آيا، مثلاً، ميرزا
ملکم خان و ميرزا آقاخان کرمانی به تأثير از سياست های فرهنگی رضاشاهی بود که، بقول ميرزادهء
عشقی، در خرابه های کهن بدنبال مام وطن می گشتند و بر از دست رفتن آن گذشته
های پر افتخار افسوس می خوردند؟!
- آيا صادق هدايت، اين
چپگرای ضد سلطنت، تحت تأثير رضاشاه دست به کنجکاوی در متون بازمانده از «ايران
باستان» زده بود؟!
- آيا پورداود بزرگ،
بينائی خود را برای خواندن متون کهن ايران باستان به سفارش رضاشاه از دست می داد؟!
- و اگر پاسخ های به
اين پرسش ها منفی باشند باید پذيرفته شود که پيش از رضاشاه نيز
يک جريان قوی ملی گرائی مبتنی بر توجه به ايران باستان در کشورمان وجود
داشته است..."
و بلآخره اینکه دکتر نوری علا در پاسخ به بی توجهی برخی جریاناتی که نام ملی گرا را هم بر خورد گذاشته اند به ایران باستان، مینویسد :
"چرا توجه نمی شود که «ملت ايران» امروز بيش
از هر روز ديگری نيازمند توسعه تعريف از «هويت ملی» خويش
است و اين توسعه حاصلی نمی تواند داشته باشد جز رسيدن به يک هويت ملی غير
مذهبی و غير ايدئولوژيک ايرانی که مستقيماً در ريشه های سکولاريستی ملی گرائی
کنونی جا دارد و در هيچ کجايش ربطی به «ناسيوناليسم افراطی هيتلری»
پيدا نمی کند و نمی تواند پيدا کند؟
چرا توجه نمی شود که
حکومت اسلامی برای جوانان ما چاره ای باقی نگذاشته جز اينکه آنها، در برابر اسلام
مبتذل و سبعی که بر کشورمان حاکم است، دست نياز به دامان چهره های تاريخی
ماقبل اسلامشان بزنند... و درست در چنين مقامی است که اکنون از زبان
های مختلف جوانان ايران سخن از معادلات تازه ای می شنويم: در اصفهان از
قرابت کورش با مولوی بلخی سخن می گويند؛ در شيراز صدای حافظ از گلوی جوانانی
آينده نگر تکرار می شود که او را در کلام خودش «حافظ مهر آئين» می
خوانند، در توس آرامگاه فردوسی در جذب مسافران نوروزی پيشی می گيرد، و مردم در
شيخ اشراق (برگرفته از شرق و مشرق و طلوعگاهان
خورشيد آريائی) نوزائی فرهنگ پيش از اسلام خود را، نه برای مرده پرستی و
گذشته خواهی، که برای آينده سازی، به تماشا نشسته اند و هيچ از اين خطر
که «بازگشت سکولار» شان به ايران باستان چيزی شبيه «بازگشت
ايدئولوژيک» "آل احمد" و "دکتر شريعتی" به نکبت
گذشتهء "پس از اسلام" از آب درآيد، هراسی بدل راه نمی دهند و آن را ناممکن
می بينند."
ادامه دارد...
