|
پژوهش و گسترش ایرانشناسی
|
||
|
Iranology Dilate : جستارهای درباره تاریخ، فرهنگ، استوره، ادب و جشنهای ایران |
نشست پنجم :
در ادامه سخن به چهارمین و شاید مهمترین بخش از موضوع رسیدیم.
4- چگونگی و چرایی تایید و حتا بزرگنمایی دیدگاههای یونانپرستانه یونانیان باستان از سوی غربیان در دوره های پسین.
جنگهای ایران و یونان همچنانکه پیشتر نیز آمد رسما در دوران خشایارشا به پایان رسید. دشمنی دولت هخامنشی و دولتهای یونانی نیز با آمدن اسکندر و برافتادن هر دو سو، به تاریخ پیوست. دولت ایران با وقفه ای 150 ساله به دست مهرداد یکم اشکانی به زیست خود ادامه داد ولی دیگر هرگز بیننده موجودیتی به نام دولت یونانی نبودیم. ولی رمیان که به زور تمدن یونان را به ارث – یا به تاراج – بردند همچنان قلم را در اختیار داشتند و حتا بخش مهمی از تاریخ همان دوران هخامنشی را یونانیان و رمیان در دوره امپراتوری رم نگاشتند.
سپس تاریخنویسی -به ویژه نگاشتن تاریخ دوران کلاسیک پیش از اسکندر- به زوال رفته و حتا فراموش شد و ناگهان پس از رنسانس، اروپاییان از دو سو به زنده کردن تاریخ کهن پرداختند. یکی کشف و تصحیح نسخه های کتابهای تاریخی یونانی و لاتینی و ترجمه آنها به زبانهای انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و ... و دیگری پژوهش در آثار گوناگونی که به شناخت تاریخ کهن می انجامید.
در آن زمان نگاه به تاریخ شرق یک نگاه فرعی و حاشیه ای بود. برای نمونه اگر هدف پژوهشگر یا کرسی دانشگاهی بازیابی تاریخ رم بود، ایران اشکانی و ساسانی همچو تمدن کارتاژ یا هون ها و ... به عنوان دشمنان رم شناخته و بررسی میشدند. و اگر یونان عصر کلاسیک موضوع روی میز بود، بی گمان باید هخامنشیان بررسی میشدند.
در دوران میانی یا همان قرون وسطا نه تنها توجه و پژوهشی بر روی تاریخ کلاسیک یونان انجام نمیگرفت، بلکه میتوان گفت اصلا آن تاریخها را نمیشناختند. اندک بودند کسانی که به زبان یونانی آشنا باشند و نسخه های کتابهای تاریخی نیز در نهانخانه ها در حال پوسیدن بود. فلسفه و دانش یونان باستان به جهت تحرک و جنبش مسلمانان در سده های 9 تا 13 میلادی از وضعیت به مراتب بهتری برخوردار بود.
در عصر رنسانس شناخت از امپراتوری و تمدنی به نام هخامنشیان منحصر بود به عهد عتیق کتاب مقدس. و با توجه غیبت برخوردهای ایران و یونان در کتاب عهد عتیق، این موضوع فراموش شده بود. حتا بودند برخی روشنفکران سکولار که عهد عتیق و همه داستانهای تاریخی آنرا کلا رد کرده و نتیجتا هخامنشیان را افسانه میپنداشتند.
تا آنکه آثار تاریخی یونانی تصحیح و چاپ و سپس به زبانهای مهم ترجمه شد. که در راس اینها تاریخ هرودوت بود.
تاریخ هرودوت جهان باستان را پیش چشم اروپاییان امروز مجسم کرد. جهانی که همچو امروز (منظور سده های 17 و 18 و 19) در آن قدرتی نه چندان شناخته شده در شرق، در آسیا وجود داشت که چشم به اروپا دوخته بود. مهم نبود که آن دولت نامش هخامنشی بود و این یکی نامش عثمانی و پیش از آن خلافت عربی. آن یکی تبارش پارسی بود و این یکی ترک و پیش از آن عربی. آن یکی پایتخت و خاستگاهش جنوب ایران بود و این یکی آناتولی و دشمن پیشین در بغداد و دمشق. دین آن یکی مزداپرستی بود و دین اینان اسلام. حتا این هم مهم نبود که اگر آن دوره اروپاییان با ایرانیان میجنگیدند. پس از اسلام ستیز عربها و سپس ترکها با ایرانیان به مراتب شدیدتر از ستیز آنها با اروپاییها بوده. در همان دوران پس از رنسانس هم ایرانیان با انگلیس همپیمان و دشمن عثمانی بودند (از صفوی تا قاجار). ولی در دید ولترها و هگل ها و مونتسکیوها و ... همسانی آن اندازه بود که تفاوت ها به چشم نمی آمد.
از اینجا بود که چنین حکم دادند که نبرد شرق بی تمدن و غرب همیشه تمدن ساز از ماراتن آغاز شده و تا امروز ادامه دارد و خوشبختانه غرب در ماراتن پیروز شده تا تمدن بشری زنده بماند!
و با چنین اوضاعی و در چنین نبرد سهمگینی با آن خاکریزها و سنگرهای استوار بود که باستانشناسی زاده شد و انبوهی از یافته های باستانی بدست آمدند. یابنده و پژوهشگر و مترجم همه آنها خود اروپاییان بودند. بنابراین هیچ راهی برای نادیده انگاشتن وجود نداشت. آثاری ارزشمند از ایران و در کل از شرق بدست آمده بود که تمدن شرقی را کهنتر، اصیلتر و در برخی موارد برتر از غرب نشان میداد. با این همه تطبیق آثار باستانشناختی شرقی و تاریخ کلاسیک غربی با هوشمندی به گونه ای انجام گرفت که تصویر جعلی ساخته شده از ایران و شرق باستان را تصحیح نشود. بلکه فقط تلطیف گردد.
نقطه اوجش مجموعه عظیم "پنج پادشاهی بزرگ شرق باستان" نوشته جورج راولینسون انگلیسی بود که جامع ترین آثار درباره پنج تمدن کلده، آشور، بابل، ماد و هخامنشی را ارائه کرد. برادر بزرگتر او سرهنگ سر هنری راولینسون یکی از باستانشناسان سرشناس آن دوره و نخستین کسی بود که خط میخی سنگ نوشته بیستون را خوانده و ترجمه کرده بود. و جورج راولینسون با بهره گیری از برادرش این کتاب خود و سپس کتابهایی درباره پارتها و ساسانیان، مصر باستان و فینیقیان نوشت و معتبرترین ترجمه تاریخ هرودوت به انگلیسی را ارائه کرد. (Encarta2008/Rawlinson) با این همه همچنانکه گفته شد یونان مداری (Helenocenterism) دست نخورده باقی ماند و به سده بیستمی ها به ارث رسید.
سده بیستمی که عثمانی فروپاشیده و دولتهایی منزوی و دوست غرب به جای گذاشته بود. و تهدیدکنندگان آنچه دستاورد بشر یا تمدن غرب گفته میشود، آلمانی و سپس روسی بودند. براستی باید پرسید که اگر باید به هرودوت به جهت ناسیونالیسم یونانی – آتنی حق بدهیم، و اگر باید پلوتارک و دیودور و ... را به جهت اینکه هر آنچه میدانستند از پیشینیان یونانی خود شنیده بودند، تبرئه کنیم و اگر باید به رنسانسیان و روشنفکران عصر جدید حق بدهیم که برای کوفتن دوران وسطا و ساختن آینده، به استفاده ابزاری از تاریخ باستان پرداخته و موجودیتی به نام یونان و رم باستان سکولار و پیشرفته و اومانیست ساختند تا سکوی پرتاب داشته باشند، با تاریخنویسان پس از جنگهای جهانی چه کنیم؟. به راستی نوشته های اومستد آمریکایی و جیمز کوک انگلیسی با چه چیز توجیه پذیر است؟ ناسیونالیسم یونانی؟! ناآگاهی قرون وسطایی؟! هراس از امپراتوری عثمانی؟! یا نیاز به استفاده ابزاری از تاریخ باستان برای ساختن آرمانشهر؟!
آنچه در بالا خواندید نه برآمده از احساسات یک شرقی! (آنگونه که نویسندگان معاصر جا انداختند) که کاملا هماهنگ و برگرفته از نوشتارهای پژوهشگران هخامنشی شناس در کارگاه هخامنشی شناسی دانشگاه خرونینگن در هلند در سال 1984 است.
در دیباچه جلد دوم کتاب تاریخ هخامنشی ترجمه مرتضی ثاقب فر به قلم آملی کورت و هلن سانسیسی وردنبورخ میخوانیم :
"از دو جنگ بسیار بلند آوازه تاریخ باستان، یعنی جنگهای ایران (ایران و یونان) و جنگهای پونیک (رم و کارتاژ) گویا فقط دومی اخیرا با اعلام آتش بس پایان یافته است. در خبر کوتاهی در روزنامه اعلام شده که شهردار رم و کنسول تونس موافقتنامه ی پایان مخاصمات را امضا کرده اند. اما گویا هنوز جنگ با ایران پایان نیافته است و انسان بی اختیار از اتهامات مکرر و پر سرو و صدای ایران مداری و یونان مداری در ادبیات تحقیقی نشانه ادامه جنگ را باز می یابد. پژواک نبردهای ماراتن و سالامیس هنوز طنین انداز است. در این میانه خطوط کاملا آراسته و مشخص دو سوی جبهه را در میدان پژوهش تاریخ ایران باستان میتوان باز شناخت. که در یک سو کمابیش با مورخان کلاسیک و در سوی دیگر با باستانشناسی مطابقت دارد. علم تاریخ به معنایی که ما از آن میفهمیم دستکم تا اندازه ای فراورده ستیز بزرگ میان یونان و ایران است. این علم در جریان شکل گیری خود شیوه اندیشه خاصی را پرورش داد که همان اندیشه یونانی سده پنجم پ.م بود. نخستین مورخ جنگهای با ایران (هرودوت) با همه بزرگی و بلند نظری و شرافتمندی که احیانا داشته است، در جنگی شرکت کرده که شاید پایان نیافته و هنوز ادامه دارد. بی طرفی کامل – اگر اصولا چنین چیزی برای یک مورخ امکان داشته باشد – به راستی فراتر از دامنه دسترسی هرودوت قرار داشت. سپس در سده چهارم پ.م صفوف طرفین مشخص تر شد اما در عین حال علاقه واقعی به ایرانیان از میان رفت و شمار افراد این طرف به ارقام دو بعدی کاهش یافت. اکنون تاریخ ایران استادانه به دو دوره تقسیم شد، یکی دوره قدرت و دیگری دوره انحطاط. مرز میان این دو دوره نیز ماهرانه همان جنگهای بزرگ ایران تعیین شد. از این پس دیگر گویا خود امپراتوری ایران نبود که درگیر مشکلات و ناکامی ها و کامیابی ها باشد، بلکه موجودی سنگ شده بود که شخصیت خیالی و شبح گون شاهنشاه بر آن تسلط داشت. این بود تصویر تاریخ ایران در زمان اسکندر. آنگاه این مفهوم منجمد و راکد شد و مدت دو هزار سال تغییری نکرده و دوام آورد. مفهومی که کارکردها و منافع خود را داشت و نخست از سوی اسکندر و سپاهیانش و از آن پس قرنها از سوی مورخان اروپایی استفاده شده است. حتا کشفیات بزرگ سده نوزدهم نیز نتوانست بر این مفهوم منجمد خللی وارد سازد. رمزگشایی از خط میخی پارسی نیز نتوانست بر اصول عقایدی که تاریخ ایران را بر آن بنا کرده بودند اثری بگذارد. حتا کاوشهای مهم باستانشناسی در ایران نیز نتوانستند تاثیر چندانی بر این تصویر داشته باشند. اگر یادمانها و آثار به دست آمده با سخنان هرودوت تطبیق نمیکنند، بدا به حال آن آثار!. مگر ممکن بود یونانیان تا این اندازه اشتباه کرده باشند؟ نه! چنین چیزی امکان نداشت. اولا آنان همه یونانی و بنابراین تقریبا خطاناپذیر بودند و ثانیا معاصر رویدادها بودند و بنابراین اطلاعاتشان دست اول بود." (دیباچه جلد دوم - تاریخ هخامنشی - دانشگاه خرونینگن، ص 9 و 10)
بدین ترتیب نویسندگان ایرانشناس غربی در پایان سده بیستم زیر تاثیر مستقیم یا غیرمستقیم نویسندگان شرقی همچو امیر مهدی بدیع و ادوارد سعید زبان به اعتراف گشودند که آنچه به عنوان تقسیم بندی شرق و غرب تا امروز جا افتاده است، نه واقعیتی تاریخی که بازتاب سنت ادبی سده پنجم و چهارم پ.م یونانیان باستان است که پس از آن به عنوان یک ابزار مورد بهره برداری بد آیندگان قرار گرفته است. و نقطه آغاز آن هم همان جنگهای پارسی ایران و یونان بوده است.
نشست ششم :
1- خاک و آب :
در این نشست اصطلاح خاک و آب (Earth and Water) مورد بررسی قرار گرفت. آملی کورت در مقاله ای در جلد سوم تاریخ هخامنشی با همین نام نشان داد که تا چه اندازه پژوهشگران پیشین با این اصطلاح سطحی برخورد کرده اند. او اگرچه از مفهوم خاک و آب که شاهان هخامنشی به شکل سمبلیک و نمادین از دیگر فرمانروایان خواستار میشدند، تعریفی جامع و مانع ارائه نکرد ولی دستکم این موضوع را بر ما روشن ساخت که خاک و آب در هر زمان و در هر مکان میتوانست بار معنایی جداگانه ای داشته باشد که هرگز با آنچه خاورشناسان و هخامنشی شناسان دیگر طبق برداشت تحمیلی خود به آن رسیده اند برابر نیست.
به گمان میرسد بدفهمی از همان دوران باستان در میان یونانیان به وجود می آید. چراکه دادن خاک و آب به شاهنشاه ایران را برابر با بردگی خود در نظر میگرفتند. تا آنجا که میتوانستند از دادن آن طفره رفته و به دولتهایی که خاک و آب داده بودند تا نظر تحقیر مینگریستند. درحالیکه نیک میدانیم داریوش و خشایارشا خاک و آب را از دولتهای مستقل که استقلالشان از سوی شوش به رسمیت شناخته شده بود میخواستند و نه از سرزمینهای فتح شده. بماند که اصطلاح برده شاه، هرگز درباره سرزمین های فتح شده نیز منطقی به نظر نمیرسد.
دادن خاک و آب یک پیمان میان شاهنشاه شوش و فرمانروای یک دولت دیگر بود. ولی هرگز هیچ جزئیاتی در بر نداشت. همچنانکه در کتاب چهارم هرودوت به روشنی میبینیم که داریوش از شاه سکاها میخواهد که اگر توان جنگ دارد بایستد و بجنگد و اگر توان ندارد به جای گریختن، خاک و آب بدهد تا سپس به مذاکره بنشینند. خاک و آبی که داریوش از آتن و سپس مردمان تسالی و دیگر یونانیان هم گرفته بود. خشایارشا به دلیل شوریدن آتنی ها بر ضد ایران درحالیکه پیشتر خاک و آب داده بودند به جنگ با آنان پرداخت و مردمان تسالی را به جهت اینکه خاک و آب داده بودند ولی در نبرد ترموپیل شرکت جستند، بخشیده و نه کشتار کرد و نه به بردگی گرفت ولی بر آنان مهر داغ زد.
این نشان میدهد که دادن خاک و آب فقط کلیات یک پیمان را روشن میکرد که بر اساس آن دولت دهنده به زیر پرچم دولت گیرنده رفته و پیمان مشترک دفاعی با آن میبندد. و زین پس دشمن یکی از دو دولت، دشمن دیگری نیز به شمار میرسد. و دولت دهنده ملزم است در صورت نیاز در زمینه نظامی به دولت گیرنده خاک و آب کمک کند. و به هیچ عنوان سخن از آنچه بتوان بردگی نامید نبوده و هرگز به معنای دادن باج و خراج سالیانه و یا هر چیزی همسان با آن وجود نداشت. مگر اینکه بعدا در یک توافق و پیمان جداگانه با حضور طرفین تنظیم میشد که پیوندی به دادن خاک و آب نداشت.
درباره اینکه چرا خاک و آب نمادین انتخاب شده است، پژوهشگران هریک نظر شخصی خویش را داده اند. سادگی ترین چیزی که به ذهن میرسد آن است که این یعنی خاک و آب دولت مورد نظر از آن شاهنشاه شوش است. و ایران با این شیوه میخواست بدون نیاز به جنگ کشورها را تصاحب کند. ولی مشکل اینجاست که داریوش بزرگ که بیشترین بهره برداری را از این روش کرده و شمار زیادی از دولتها را به دادن خاک و آب واداشت، هرگز دخل و تصرفی در امور کشورهای خاک و آب داده نکرد. هرگز به این کشورها پا نگذاشت، فرمانروایی بر آنان تحمیل نکرد و بر اساس هرودوت هر آنچه این کشورها در خدمت به داریوش کرده بودند با علاقه و شیفتگی فراوان خود کرده و برای نزدیکی به داریوش از هم پیشی میگرفتند. (بسنجید با رفتار داریوش با کشورهای فتح نظامی شده چون مصر و یهودیه و لیدیا و ایونی که اگرچه به فرهنگ بومی آنجا کاملا احترام گذارده میشد ولی فرمانداران آنجا مستقیم زیر دست داریوش کار میکردند. به پولیس های یونانی نشین آسیا آزادی بیشتری داده شده و شهرها کاملا با همان ساختار سیاسی خودشان کار میکردند و فقط زیر نظر ساتراپی بودند ولی پس از شورش ایونی، این ویژگی از دست رفت و با این شهرها همچو دیگر شهرها رفتار میشد) آنچه از آن به عنوان دخالت مستقیم در امور کشورهای دیگر یاد میشود، از زمان خشایارشا آغازیده و بر اساس هرودوت، خود خشایارشا نیز این رفتار خود را به دلیل نقض پیمانهای پیشین میداند. (نک به آملی کورت : تاریخ هخامنشی، جلد 3 ص 150 و 152)
ولی میتوان نگاهی دیگر برای توضیح چرایی برگزیدن خاک و آب داد و آن اینکه این کار نه اعطا کردن زمین و آب یک دولت به شاه بزرگ که نوعی سوگند به دو عنصر (آخشیج) مقدس آریایی بود. بیگمان دو عنصر دیگر باد و آتش دادنی و گرفتنی نبود.
2- استثنایی در نگاه به ایران در دوره نازیها :
یوزف ویزه هوفر در سال 1985 در مقاله ای به نام تصویر هخامنشیان در دوره ناسیونال سوسیالیسم (نازیسم) که در پنجمین کارگاه هخامنشی شناسی دانشگاه خرونینگن هلند – در این سال در لندن – ارائه کرد، نگاهی گذرا و اجمالی بر آثار و آرای نویسندگان آلمانی در دوره نازیسم داشت. همچنانکه میدانیم نگاه ناسیونالیستی در میان دو جنگ جهانی یکم و دوم – دهه های 20 و 30 میلادی – در اروپا و به ویژه در آلمان و ایتالیا کاملا چربش داشت. در این میان تفاوتی بزرگ میان ناسیونالیسم نژادپرست آلمان و ناسیونالیسم فاشیست ایتالیا وجود داشت. آلمانی ها به ویژه با آغاز رهبری هیتلر در دهه 30 مسیر خود را از آلمان محوری به محوریت نژاد برتر - که آنرا نژاد شمالی یا آریایی میخواندند – تغییر داده و آلمان را منجی نژاد برتر هنوز باقی مانده و اهرمی برای جلوگیری از ترکیب نژادی و ضایع شدن هرچه بیشتر نژاد برتر خواندند.
بدین ترتیب ژنتیک و زیست شناسی و انسان شناسی بسیار بیشتر از تاریخ و باستانشناسی مورد توجه قرار گرفت. آنها به کلیتی به نام نژاد شمالی با نام تاریخی نژاد آریایی (Aryan) باور داشتند که از 4000 سال پیش سازنده تمدن های برتر و آفریننده دستاوردهای بشری بوده. و در برابرش نژاد جنوبی قرار داشتند که سامی ها و مدیترانه ای ها و ... از آن دسته بودند و آسیب بزرگ اینان نه فقط کردارهای تاریخی و سیاسی شان که از آن مهمتر اختلاطشان با آریایی ها و ضایع کردن نژاد برتر در نتیجه آمیزش بوده است. و تصفیه نژادی از همین سو توجیه میشد.
بیشینه تاریخ پژوهان این دوره باور داشتند که نژاد آریایی با همه دستاوردهایش در بیشتر جاهایی که نفوذ داشته از ترکیب و اختلاط در امان نمانده و مضمحل شده است. به همین جهت تاکید میورزیدند که وجود زبان هندو ژرمنی (پس از آن دوره هندو اروپایی نامیده شد) باعث نمیشود که سخنوران به این زبانها را آریایی پاک بخوانیم. درباره ایران در میان آنان اختلاف نظر بود. همه بر این بودند که ایرانیان تا زمان هخامنشیان از نژاد پاک آریایی بودند و در دوره هخامنشی به جهت ساخت امپراتوری جهانی – که آنرا به آن شکل و شیوه اشتباه میدانستند – رو به تباهی رفته و روند تباهی نژاد آنان تا حمله عرب ادامه یافته و سپس کامل شد. و بنابراین بیشتر آن پژوهشگران میگفتند که ایرانیان امروز متفاوت از دیگر آسیایی ها که همه درسدی از خون سامی در خود دارند، نیستند. و فقط میتوان ایرانیان نخست همچو کوروش و داریوش و زرتشت را ستود.
زرتشت، کوروش و داریوش به نژاد شمالی و به عبارتی آریایی تعلق داشتند و توانستند قوم خود را در عرصه های مذهبی و سیاسی تا جایی که مجاز بودند هدایت کنند.
و درباره دین ایرانیان باستان : وفاداری، راستی، دادگری، توان زایندگی سالم، نیروی جنگاوری، مهارت و کارایی، امنیت میان ملت و قوم و قبیله، وابستگی به خاک و زمین موروثی، باغبانی، پرورش دام و ماکیان، آتش، خاک، آب، فلز، جهان گیاهان و جانوران، همه چیزهای نیک و خوشبینانه، پشتیبانی از هم نوع، تندرستی (شاخرمایر : هندو ژرمانی و شرق، ص 140)
هسته این قوم ایرانی را مردان جنگاور، اشراف سرافراز و پادشاهی با قدرت نامحدود تشکیل میداد. قومی نژاده، دلاور، عاشق راستی و عمیقا مذهبی. بیگمان ایرانیان از نظر اخلاقی کمتر از یونانیان نبوده اند. درحالیکه از آشوریان، بابلیان و فینیقیان آشکارا برتر بوده و با آنان فرق داشتند. ایرانیان خود در پی هنر بودند و از لحاظ گونه و نژاد با یونانیان چندان تفاوتی نداشتند، اما شاهنشاهی آنان خاورمیانه باستان – که در آن عصر سامی نقش ویژه ای داشت – را از آن خود کرد و پیوسته به پیشروی در آن پرداخت. (بروه : تاریخ یونان ص 213)
حال آنکه گروهی چون ووست با اینکه میپذیرفتند که سامیان در درازای 2400 – از فتح بابل به دست کوروش تا آغاز سده بیستم – از طریق اختلاط خونی به نژاد آریایی ایرانیان آسیب رسانده اند ولی هنوز هم میتوان آن روح سرزنده و موج آفرین آریایی را در ایران یافت و شاید مصداق آن ظهور رضا شاه پهلوی در ایران باشد که به شکل جدی خواهان جبران شکاف میان ایران و کشورهای پیشرفته است. (ووست، نک به یوزف ویزه هوفر : تاریخ هخامنشی، جلد 3 ص 29 ترجمه مرتضی ثاقب فر)
همچنانکه گفته شد بزرگترین گناه ایرانیان ایجاد امپراتوری جهانی آنهم به آن شیوه مسالمت جو و تشویق اختلاط و همگرایی مردمان بود. گناهی که سپس اسکندر به تقلید از هخامنشیان تکرار کرد و او هم از نقد آلمانی ها مصون نماند.
هنگامی که اختلاط نژادی پیش آمد، فساد تدریجی و تباهی نژاد شمالی نیز آغاز گشت. تباهی تدریجی نژاد اصیل زادگان که در نقاط دوردست شاهنشاهی خدمت میکردند و ... که سرانجام تاثیر ویرانگر آن در میانرودان را گذاشت و باعث رونق شدید اقتصاد پولی و غلبه آن بر اقتصاد طبیعی شد. تمام اینها موقعیت، شالوده، خاک و خون نژاد برتر را سست و ناتوان کرد. (ووست، همان)
تمام اینها به معنای برنامه ریزی برای یک امپراتوری جهانی بیکران و بیمرز است. بدینسان ایرانیان توانستند از طریق باورهای دینی خود والاترین حد ارزش های ملی خویش را حفظ کنند. آنان میخواستند در مقام قدسی ساز و سپندگر و ناظم و نه به عنوان فرمانروایان مستبد و خونریز جهان، به رویارویی با دیگران بپردازند. این در اصل همان تلاش برای به دست آوردن روح و جان شرق بود. و شکستی که در آن به ناچار رخ داد طبیعتا ناشی از آن بود که امکان نداشت بتوان بر تضاد عمیق نژادی از طریق عملکردی غیرمنطقی و نابخردانه غلبه کرد. (شاخرمایر، همان)
بنابراین به تعبیر آنان "ایرانیان در بنیانگذاری شاهنشاهی جهانی کامیاب شدند ولی در این راه نژاد خود را قربانی کردند" (یوزف ویزه هوفر، تاریخ هخامنشی، جلد 3، ص 32)
با کنار گذاشتن بحث نژادی و باور داشتن به نژاد برتر یا شمالی که با فروپاشی نازیها در سال 1945 منسوخ و حتا ممنوع شد، آنچه درباره بحث تاریخ و ایرانشناسی باقی میماند آن است که تاریخ پژوهان آلمانی آن دوره وارون بیشتر تاریخ پژوهان اروپایی و آمریکایی پیش و پس از خود هرگز به شرق نگاهی یکسان نداشته و به جای تقسیم شرق و غرب و قرار دادن ایران در بخش تاریک یعنی شرق، به تقسیم شمال و جنوب پرداخته و ایران را در شمال روشن و سپید قرار داده بودند. آنان بیشتر اتهامات یونانیان و اروپاییان به شرق را میپذیرفتند ولی آنرا به دلیل نفوذ عنصر سامی در منطقه دانسته و ایرانیان را جزیره ای پاک در نظر میگرفتند که هرگونه لغزششان به دلیل تماس و برخورد با سامیان بوده است.
از همینجاست که میان آنچه شاخرمایر و بروه و ووست و شدر و یونگه و ادوئارت مایر و ... در توصیف ایرانیان باستان ارائه میدهد با آنچه از گیلیه س در سده هجدهم و جورج راولینسون در سده نوزدهم و مانوئل کوک در سده بیستم سراغ داریم بدون اغراق 180 درجه فاصله وجود دارد. چراکه همه این نویسندگان بشریت را قطب بندی کرده و دو قطب سیاه و سپید را در نظر گرفته اند. و تفاوت آنجاست که بیشتر آنان ایران را در قطب شر قرار دادند و معدودی در قطب خیر.
نکته جالب اینجاست که اگرچه هر دو گروه به وجود نداشتن دموکراسی و نبود خرد جمعی و حاکمیت خودکامه شاهنشاهان ایران اشاره میکردند ولی پژوهشگران دوره نازیسم این خودکامگی را تایید و تحسین کرده و حتا آنرا ناکافی و کم میدانستند. آنان باور داشتند که شاهنشاهی هخامنشی بهتر بود یا از اختلاط قومی پرهیز کند و یا به پاکسازی قومی همسان با نازیها دست بزند!!.
دیگر تعارض مهم آثار نویسندگان عصر نازیسم با پیش و پس از آن نگاه به جنگهای ایران و یونان است. طبعا هر دو قوم در بخش شمالی طبقه بندی میشوند و در کتابهای درسی با افتخار از آنان یاد شده و تاریخ آنان به فرزندان آموخته میشود. ولی بیشتر آنان هنگام بررسی جنگهای این دو قوم برادر (اصطلاح خود نویسندگان آن عصر) نتوانستند به نتیجه درستی برسند. و تنها تلاش کردند به شکل برابر هر دو را مقصر بدانند.
قرار بود یونان به عنوان حامل آزادی غربی و ایران به عنوان حامل نظم شرقی رویاروی یکدیگر قرار گیرند تا بدینسان در مقابل فقدان دوراندیشی و بی بصیرتی، ندایی هشداردهنده برنخیزد. آن فقدان دوراندیشی که میخواست ایرانگرایی که به کمال مطلوب و آرمان خود رسیده بود را علیه یونان گرایی که از این آرمان بویی نبرده بود، تحریک کند. آزادی و نظمی که پیوسته با هم در تعارض بوده اند و این میراث هند و ژرمنی است. هنگامی که یونانیان به این نتیجه قطعی رسیدند که کردار آزادانه ی انسان خلاق بی شک امری سودمند و پرارزش است، هدف ایرانیان آن بود تا اندیشه نظم بزرگ و صلح آفرین را به عنوان نخستین ملت به تاریخ تبدیل کنند. هر دوی آنها، چه ایرانی یا یونانی راه تاریخی خود را پیموده اند. برادران قومی، فرزندان یک قوم بزرگ که از 4000 سال پیش تاکنون از به حرکت واداشتن بشریت خسته نشده اند. (شدر : 1936 ص 81)
بنابراین میبینیم که حتا اگر بخشهای نژادپرستانه منسوخ را به کنار نهیم، همین کنار گذاشتن پیش فرض آزار دهنده "شرق و غرب" از سوی نویسندگان آلمانی عصر نازیسم باعث شد تا بیننده بهترین و منصفانه ترین تفسیرها و تعبیرها درباره ایرانیان باستان و یونانیان باستان تا آنزمان و حتا تا امروز باشیم.
و نکته پایانی در این باره اینکه آلمانی های نازی تلاش بسیار داشتند تا از تاریخ و به ویژه تاریخ باستان درس بگیرند. آنان پیروزی ها و چگونگی تشکیل فرمانروایی جهانی از سوی ایرانیان را میستودند ولی مشکل بزرگ که همان وجود مخرب سامیان بود، را دلیل اصلی ویرانی هخامنشیان و سپس اسکندر میدانستند.
در زمان اسکندر نیز، شماری اقلیت آریایی بر جماعت روستانشینی که در شرق زندگی میکردند حکومت داشتند. و امروز نیز همانند دیروز این حکومت اقلیت {آریایی} در حال فروپاشی است و علت آن نفوذ و تاثیر نهادن یهودیان در حد گسترده و در حال پیشروی است. ملت ما باید خود را به چنان پایه ای از بینش سیاسی برساند که مردم هدف خود را در آینده فقط در هیجان نفس گیر پیروزی اسکندر جدید زمان نبینند. بلکه هدفشان باید کار خستگی ناپذیر آلمان باشد (هیتلر، نبرد من ص 58)
تاریخ را باید دوباره واکاوید. نه فقط به این منظور که در ژرفای آن چه روی داده، بلکه از این سو که در یابیم اندیشه ها و انگاره های ما و پیشینیان ما درباره تاریخ به چه دلیل و چگونه شکل گرفته؟
در پایان جا دارد از یاران گروه پژوهش تاریخ سپاسگذاری کنم.
آقایان و خانمها : امیر صمدیان، کیوان افشین جو، کاوش ساعی، محمد ظفرمند، عاطفه محمدی و امیر حسین و ...
همچنین از بنیاد فرهنگی جمشید که امکان حضور ما در کنار هم در مدت دو ماه هر هفته را فراهم ساخت.
بهرام روشن ضمیر
|
|