|
پژوهش و گسترش ایرانشناسی
|
||
|
Iranology Dilate : جستارهای درباره تاریخ، فرهنگ، استوره، ادب و جشنهای ایران |
بخش دوم : نگاه آسيب شناسانه به تاريخ ايران از مشروطيت تا 28 امرداد
اکنون که با این سه مفهوم آشنا شده و پیوندهای آنها را بررسی کردیم، بیایید نگاهی تحلیلی به سرشناس ترین رویدادهای ایران معاصر انداخته و آنها را بررسی کنیم.
در ادبیات تاریخ معاصر ایران، سرشناس ترین رویدادهایی که از آنها به نام کودتا نام میبرند، رویداد 28 امرداد 32 و سوم اسفند (حوت) 1299 است. البته میتوان بسیاری از حرکت های دیگر روی داده در سطوح بالای سیاسی را کودتا نامید، ولی ویژگی این دو پیروز بودنشان است. یعنی انجام دهندگانش به خواست خود رسیده و برای دوره ای درازمدت قدرت را در کنترل داشتند. درحالیکه حرکتهای بسیاری در تاریخ معاصر ایران از سوی جریانات و شخصیت های گوناگون برای تصاحب قدرت مرکزی، انجام گرفته که یا در نطفه خفه شده اند (کودتای نوژه)، و یا از حالت محلی خارج نشده و دولت مستعجل بودند و به همین جهت شاید بهتر باشد آنها را شورش محلی بخوانیم (در چند سال پایانی دوره قاجار تقریبا در همه استانها چنین حالتی وجود داشت. از جمله میرزا کوچک خان، محمد تقی خان پسیان و سمیتقو).
نخستین رویدادی که به جهت "غیرقانونی بودن"، "ناگهانی بودن"، "توسل به زور داشتن" و "خونین بودن" میتوان آنرا کودتا نامید، سرکوب مشروطه چیان به دست محمد علی شاه قاجار به کمک نیروهای لیاخوف روسی بود که به استبداد صغیر انجامید. با توجه به اینکه شاه پیشین و حتا خود محمد علی شاه، "مشروطه ایران" را به رسمیت شناخته بود، حق نداشت تا به مقابله با مجلس شورای ملی و مشروطه چیان بپردازد. اقدام او هر چهار فاکتور بالا را داشت. هرچند ممکن است کسی بگوید که او شاه و رئیس کشور و شخص نخست بود و کودتاها در بیشتر موارد بر ضد شخص نخست کشور انجام میشود و نه به دست شخص نخست کشور!. ولی در یک کشور مشروطه، حتا اختیارات و وظایف شخص نخست کشور نیز محدود به چارچوب های قانونی است و ما هیچ اصطلاح سیاسی دیگری نداریم که اقدام فراقانونی شخص نخست کشور بر ضد نهادهای دیگر جامعه را با آن تعریف کنیم. به همین جهت میتوان این را نخستین کودتای سیاسی در ایران معاصر خواند.
این رویداد با کمک مستقیم دولت استعماری روسیه انجام گرفت. هم در مرحله مشاوره و تصمیم گیری و هم در مرحله اجرا. با اینحال رهبر کودتا شخص شاه ایران بود.
رویداد دیگر فتح تهران به دست مشروطه چیان در سال 1909 است. این حرکت نیز به نوبه خود ناگهانی بود، توسل به زور داشت و با کشتار و اعدامهای انقلابی نیز همراه بود. ولی چطور میتوان درباره قانونی یا غیرقانونی بودن آن حکم صادر کرد؟ اگر قانونی بود، در کدام مجلس به تصویب رسیده بود؟ پاسخ این است که به هیچ رو روند منطقی برای تصویب قانونی که بر اساس آن نیروهای مشروطه خواه از چند استان کشور به سمت پایتخت حرکت کرده، آنجا را به تصرف درآورده، نیروهای حاکم را پاکسازی کرده و سپس دست به اعدام های انقلابی بزنند و آنگاه در مجلسی ساختگی تصمیم بگیرند که شاه را خلع کرده و ولیعهد را به تخت نشانند، طی نشد. ولی از سوی دیگر در شرایط جنگی، هنگامی که جبهه روبرو بی هیچ قانونی با بهره گیری از زور به شما یورش میبرد، شما کاملا حق دارید که در مقام دفاع از خود برآمده و مانند خود او به مقابله بپردازید. با این منطق فتح تهران به دست انقلابیون را نه "کودتا" که باید "اقدامی برای بازپس گیری قدرت از کودتاچیان" نامید. چراکه حرکتی بود جنگی برای دفاع در برابر دشمنی که قانون را زیر پا له کرده بود.
از آغاز مشروطیت تا فتح تهران نقش انگلیس در پشتیبانی از انقلابیون و نقش روسیه در پشتیبانی از مخالفان روشن است. با اینحال رهبری جریانات همواره در دست ایرانیان بود.
تقریبا همه پژوهشگران و دانشمندان ایرانی و بیگانه در دوره های پس از مشروطه، حرکت محمد علی شاه را محکوم و فتح تهران به دست انقلابیون را تایید کرده اند. و کمتر کسی بوده است که از شاهی مرتجع و مستبد چون محمد علی شاه که قصد داشت ایران را همچنان در قرون وسطا نگه دارد، دفاع کند. حتا بخش بزرگتر روحانیت نیز به تایید این حرکت پرداخته اند. با اینحال روشن نیست که چرا حاکمان ایران پس از انقلاب 57، به تقلید از جلال آل احمد، شیخ فضل الله نوری (هوادار محمد علی شاه که به همين جهت در جریان فتح تهران اعدام شد) را تایید کرده و نام او را به نیکی و بزرگی میبرند، ولی از سوی دیگر برای شیخ حسن مدرس (از رهبران فتح تهران) نیز مقام و شانی شایسته و بایسته در نظر گرفته اند!.
رویداد دیگر، سوم اسفند (حوت) 1299 است. در جریان این رویداد که در اکثریت قریب به اتفاق موارد آنرا کودتا میخوانند جریانی به قدرت رسید که رهبری سیاسی آنرا سید ضیاءالدین طباطبایی و رهبری بازوی نظامی آنرا رضا خان (پس از آن نامور به سردار سپه) بر عهده داشتند.
این رویداد به دگرگونی در دولت و بر سر کار آمدن کابینه ای فراقانونی انجامید. هرچند در ظاهر کابینه به تایید ارکان دیگر رسید. ولی با ارعاب و تهدید. همچنین روزنامه ها سانسور و توقیف شده و عده ای دستگیر شدند. این رویداد، ناگهانی، غیرقانونی و با توسل به زور بود. ولی خشونتی که از یک کودتا انتظار داریم را در بر نداشت. با اینحال نادرست نیست اگر اصطلاح کودتا را برای آن به کار بریم. با توجه به اینکه چندی است انقلاب هایی در جهان صورت میگیرد که وارون نمونه های کلاسیک (انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب اکتبر روسیه) خونین نیستند، و به همین جهت به آنها انقلاب های مخملین یا رنگین میگویند، شاید بد نباشد کودتاهای آرام را نیز چنین بنامیم!.
به شکل سنتی این رویداد را طراحی و اجرا شده به دست انگلیس دانسته اند. ولی در چند دهه گذشته بررسی بی طرفانه اسناد به دست پژوهشگران نشان داده که چنین دیدگاهی درست نیست. دكتر همایون کاتوزیان _استاد دانشگاه آکسفورد_ که اتفاقا از دوستداران دکتر مصدق و نهضت ملی ایران است بر روی اسناد موجود در بریتانیا به خوبی کار کرده و هم در کتابهای خویش و هم در مصاحبه ها به صراحت میگوید که هیچ سندی وجود ندارد که نشان دهد دولت انگلیس و وزارت امور خارجه بریتانیا این کودتا را طراحی کرده و یا اصلا از پیش، از آن آگاه بوده باشد. بلکه حتا رویکردی بسیار سرد نسبت به کودتاچیان و دولت سید ضیا در پیش گرفت که عملا به سرنگونی زود هنگام دولت کودتا انجامید. دکتر کاتوزیان در ادامه نشان میدهد که دولت بريتانيا کمترین نقشی در جریان جمهوری رضا خانی و سپس سرنگونی قاجارها و پادشاهی رضا شاه پهلوی نداشت. به گونه ای که سفیر انگلیس در ایران سرپرسی لورن در نامه ای به وزیر خارجه کشورش به او توصیه میکند که باید از رضا خان حمایت کرد. ولی وزیر به او پاسخ میدهد که گول ظاهر رضا خان را نخورد!.
بلادرنگ پس از تثبیت قدرت مطلق رضا شاه در ایران نیز بیننده متمایل شدن او به سوی آلمان و دوری روز افزون از انگلیس هستیم (به ویژه در ماجرای نجات خوزستان و پایین کشیدن شیخ خزئل) که در پایان به حمله انگلیس به ایران و برکناری رضا شاه انجامید.
هواداران تئوری انگلیسی بودن کودتای سوم اسفند 1299 و برآمدن رضا خان، به سه نکته پافشاری دارند. نخست دلیل منطقی مبنی بر اینکه با روی کار آمدن بلشویک ها در سرزمین های شمالی ایران، خطر سرایت این اندیشه در ایران که دولتی متمرکز و قوی نداشت وجود داشت. به ویژه هنگامی که میبینیم نهضت جنگل در شمال ایران جمهوری سرخ تشکیل داده بود. اگر چنین جریانی به پایتخت دست می یافت و به مناطق جنوبی سرایت میکرد، منافع انگلیس چه از نظر نفت و چه موقعیت استراتژیک خلیج فارس را به خطر می انداخت. پس انگلیس چاره کار را در تشکیل دولتی متمرکز، ناسیونالیست و نیرومند دید و آنرا تشکیل داد. پاسخ منطقی به این سخن را دکتر کاتوزیان چنین میدهد که این اندیشه به ذهن برخی افسران انگلیسی (همچون ژنرال ادموند آيرونسايد) که در ایران کار میکردند رسید و آنها "به شکل خودسرانه بدون دستور از مقامات لندن" به همکاری با سید ضیا و رضا خان پرداختند. ضمن اینکه اگر این کودتا در جهت منافع انگلیس و بر ضد کمونیسم روسی بود، چرا بیننده هواداری سفارت روسیه از کودتاچیان هستیم؟ به گونه ای که رابطه ای بسیار نیک میان روسیه بلشويكي و رضا خان در آغاز حکومتش وجود داشت.
دوم پان انگلوساکسون بودن سید ضیا است که در پیشینه مطبوعاتی اش نمایان بود. پاسخ آن نیز چنین است که حتا اگر سید ضیا پول لازم برای اعمالش را از محافل انگلیسی تهیه کرده بود، به هر حال سید ضیاء پس از مدتی کوتاه به دست شاه و سردار سپه سرنگون گشت و پس از آن بیننده حضور سیاستمداران خوشنام ایرانی به عنوان نخست وزیر (قوام، مشیرالدوله پیرنیا و مستوفی الممالک) و وزیر (مصدق به عنوان وزیر مالیه) هستیم که نمیتوان گفت زیر فرمان انگلیس کار میکردند!. و نکته دیگر نقل قولی است که مخالفان سیاسی رضا شاه از او کرده اند. مبنی بر اینکه رضا شاه خودش در محفلی در حضور مصدق و دولت آبادی و ... به آنها میگوید "انگلیسیها مرا آوردند ولی نفهمیدند که چه کسی را آوردند"!. همایون کاتوزیان مینویسد حتا اگر این نقل درست باشد، یک لاف از سوی رضا شاه است. چراکه در آن زمان هرکس جا می انداخت که انگلیس پشتيبانش است، در دل دیگران هراس می انداخت. ولي به گمان من اين نقل قول ميتواند به كل دروغ باشد.
نکته پایانی در مورد کودتای سوم اسفند آن است که حتا اگر وارون اسنادی که تا امروز داریم، اثبات شود که انگلیس در این کودتا نقش داشته است، آیا صرف همراهی جریانی بیگانه با جریانی ایرانی نشان از مزدور بودن شخصیت های آن جریان و خیانت موجود در آن است؟! اگر چنین باشد، همچنانکه دیدیم، انقلاب مشروطه و سپس جریانات پس از آن به زير پرسش ميرود.
آنچه در واپسین ماه از واپسین سال سده سیزده هجری خورشیدی انجام گرفت، دستکم تمامیت ارضی ایران را نگه داشته و کشور را از چند پاره شدن نجات بخشید. نیروهای دولتی هیچ توانی برای مقابله با نهضت های محلی نداشتند و اگر این نهضت ها به تهران دست می یافتند، نه تنها سرنوشت ایران تغییر میکرد، بلکه انگلیس بي درنگ در صدد جداسازی خوزستان و مناطق نفت خیز بر می آمد.
بنابراین اینجا ماجرای "بودن یا نبودن ایران یکپارچه" مطرح است. پس از آن اگر از دید مشروطه خواهی به ماجرا نگاه کنیم، نیز به باور دکتر آجودانی رضا شاه دستکم دو مورد از آرمانهای مشروطه خواهان یعنی "دولت متمرکز ملی" و "مدرنیزاسیون و آبادانی" را تحقق بخشید. هرچند آرمان دیگر یعنی "دموکراسی و آزادی سیاسی" را فدا کرد.
کارهای انجام گرفته در دوره رضا شاه تقریبا در همه موارد برای نخستین بار در تاریخ ایران انجام میگیرد. برای نمونه پس از 1300 سال بیننده ارتش ملی و نیروی دریایی هستیم. برای نخستین بار بیننده دانشگاه مدرن ملی، بیمارستانهای مدرن ملی، بانک ملی، راه آهن سراسری، دادگستری یکپارچه و ملی و ... هستیم. ولی با نگاه ایدئولوژیک _که کتاب های تاریخ مدرسه نمونه بارزش است_ نخست گفته میشود که رضا شاه و کودتایش "بد" بود و سپس به دلیل "بد بودن"، توجیه میشود که اگر کارهای نیکی هم کرد، برای عوام فریبی بود! اگر شیخ خزئل انگلیسی را پایین کشید، برای آن بود تا مردم را فریب دهد که انگلیسی نیست! و اگر راه آهن را ساخت برای آن بود که علم غیب داشت که 10 سال بعد جنگ جهانی روی میدهد که انگلیس مجبور است از راه خلیج فارس به شوروی کمک برساند و از آن بهره برداری کند!. یعنی به جای آنکه اقدامات سازنده و مخرب یک شخصیت تاریخی را در دو کفه ترازوی انصاف ریخته و سپس ببینند کدام سنگین تر است، نخست یک شخص را خوب و یا بد دانسته و سپس برای کارهای نیک او یک به یک توجیه می آورند.
برخی پژوهشگران به همین جهت، کودتاها را به دو نوع دست چپی و دست راستی بخش بندی میکنند. کودتاهایی که از سوی گروههای پایینی و مردمی و اصلاح طلب جامعه انجام گرفته و هدفش اصلاح باشد را دست چپی و کودتاهایی که از سوی گروههای زورمند و اشرافی و محافظه کار و با هدف جلوگیری از اصلاحات انجام پذیرد را دست راستی گویند. بر این اساس کودتای سوم اسفند 1299 کودتایی دست چپی بوده است. چراکه رضا شاه که پیروز نهایی این جریان بود، از طبقات پایین جامعه بود و پس از دست یابی به قدرت در همه ابعاد جامعه به اصلاحات پرداخت.
دوران محمد رضا شاه :
پس از سرنگونی رضا شاه و سپس خروج انگلیس، بروز کودتا بسیار محتمل به نظر می آمد. چه کودتاهای محلی (در آذربایجان و کردستان و ...) و چه کودتاهایی بر ضد دولت مرکزی. که با مدیریت قوام و اقدامات به هنگام شاه و ارتش و عدم پشتیبانی ابرقدرتها، رویداد ناگواری پیش نیامد. هیچ روشن نیست که آیا حزب توده که در بهمن 1327 به شکل جدی تلاش کرد تا شاه را ترور کند، هدفش کودتایی برای سرنگونی پادشاهی بود یا خیر؟ یا فدائیان اسلام که به چندین اعدام انقلابی در این دهه دست زدند، آیا هدفی بلند برای به دست گیری حاکمیت داشتند یا خیر؟ ولی شاید تردیدی نباشد که سپهبد رزم آرا که کسی از جنس رضا شاه بود، هم انگیزه و هم قدرتش را داشت تا در سالهای 1328 و 1329 چنین کند. منتها بدشانسی او تقابلش با جریان گسترده و ژرف "ملی شدن نفت" بود که در پایان با توافق همه جریانات دیگر، كشته و حذف شد.
|
|